لسان الملك سپهر

216

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

حيلت عمرو را مىدانست ، گفت : و اللّه كه خون عماره هدر شد . بالجمله : ايشان در حبشه مدّتى بزيستند و عماره نيرنگى انداخته با يكى از پردگيان نجاشى راه مصاحبت جست و گاه‌گاه با عمرو اين سخن در ميان نهاد . عمرو با او گفت : هرگز اين سخن از تو استوار ندارم كه بتوانى با پردگيان نجاشى راه كرد ، اگر راست‌گوئى از آن عطر و دهن كه خاص نجاشى است نشانى به من آر ، عماره برفت و قاروره‌اى از عطر نجاشى از معشوقه بگرفت و به نزد عمرو آورده به دو سپرد ، عمرو آن را برگرفت و وقتى به دست كرده به نزديك نجاشى آورد و گفت : مرا پسر عمّى ديوانه است و بيم دارم كه به جسارت او من خسارت برم ، اينك با يكى از پردگيان تو راه كرده و اين قارورهء عطر از وى به من آورده . نجاشى چون آن بديد و ببوئيد گفت : راست است ، اين عطر جز در نزد زنان من يافت نشود و از آنجا كه مكروه مىداشت از قريش كسى را به قتل رساند عماره را حاضر كرد و چند تن از ساحران را طلب فرمود تا عماره را عريان كرده در احليل او بادى بدميدند ، در حال عماره از مردم هارب گشت و سر به بيابان نهاد و هميشه با وحوش سير كرد و با وحوش به مورّد « 1 » و آبگاه آمد ، و اين ببود تا زمان خلافت عمر بن خطاب در آن هنگام بحيرا به حبشه بود روزى بر لب آبگاه به كمين عماره بنشست و چون او با وحوش به آبگاه آمد ، بوى مردم شنيد و خواست بگريزد ، بحيرا بدويد و او را بگرفت ، عماره همى فرياد كرد كه اى بحيرا مرا رها كن كه هم‌اكنون جان بدهم ، و بحيرا او را رها نكرد ، لا جرم عماره در دست بحيرا جان بداد . اكنون بر سر داستان رويم . گويند : آن روز كه كاروان قريش به صومعهء بحيرا مىرسيد بامدادان هفت تن از يهوديان از اراضى روم به نزد بحيرا آمدند و گفتند : چنان معلوم كرده‌ايم كه امروز محمّد بن عبد اللّه كه مدعى پيغمبرى خواهد بود و ناسخ اديان انبيا خواهد گذشت بدين جا نزول خواهد نمود و ما از بهر آن شتافته‌ايم كه اگر توانيم او را به قتل رسانيم ، باشد كه تو ما را نيز اعانت كنى . بحيرا گفت : چنين كس كه شما گوئيد كه خداى تعالى او را در كتب انبيا ياد كرده و از بهر پيغمبرى فرستاده چگونه كس تواند به دو دست يافت ؟ ! چنين كس را هم خداى نگاهبان باشد ؛ شما از اين انديشهء خام

--> ( 1 ) . مورد : آبگاه را گويند .